قهرمان ميرزا عين السلطنه

938

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تاريخ‌نويس انگليسى اما قبل از شرح آن تفصيلى بنويسم . سال قبل كه در پارلمنت انگليس ميان وكلاء نزاع شد و كار به جدال و كتك‌كارى كشيد روزنامهء « لندن نيوز » اشكال مجلس و حكايت و جهت نزاع را نوشته بود ، به چندين قول و روايت . در آخر نوشته بود كه سر والتر راله كه از مورخين انگليس است تقصيرى كرده بود او را در يكى از برجهاى لندن پادشاه حبس كرده و در آنجا به حكم پادشاه تاريخى از اول دنيا مىنوشت . اوايل تاريخ نوشتن او بود . روزى بالاى برج بود ديد در پائين صداى قال و مقال بلند شد . نگاه كرد ديد چند نفر به هم پيچيده‌اند و بعد جدا شدند . يك نفر فرستاد تحقيق نزاع را كند . آمد حكايتى كرد . ديگرى را فرستاد طور ديگر بيان كرد . يكى ديگر آمد قسم ديگر گفت . آخر الامر صدق مطلب را نفهميد . يك مرتبه كتاب تاريخ خود را زمين زد كه عجب احمقى هستم ! نزاعى كه در حضور من واقع شد صدقش را نمىدانم . هريك چيزى مىگويند بر خلاف ديگرى . چطور وقايع از اول دنيا را من تصحيح كرده بنويسم . از هريك از اين اشخاص كه همراه بوده و حضور داشته‌اند سؤال مىكنى طورى مىگويد . ليكن بعضى از مطالب آن شبيه نيست و آنچه به نظر جمع ما درست آمده و اغلب آنها گفته‌اند از اين قرار است . نقل قول فخر الملك فخر الملك مىگفت ديروز يعنى روز پنجشنبه 16 ذيقعده عصر شاه ماهرخسار را آورده بود . يك ساعت و نيم به غروب مانده بيرون آمد ، خيلى بشاش و خرم . خيلى صحبت كرد خصوصا با معتضد السلطنه . معتضد هم احوال و حكايت . . . چند روز قبل خودش را حكايت كرد . زياده اسباب انبساط خاطر مبارك شد . مغرب كه شاه اندرون مىرفت به من فرمود نمىخواهد صبح حضرت عبد العظيم بيائى ، همان كارهائى كه گفته‌ام صورت بده بهتر است . من عرض كردم فردا صبح را در ركاب مبارك خواهم آمد و عصر را در خانه مجلس قرار داده‌ام . انتظام الدوله و شيخ مرتضى و منتظم الدوله سردار خواهند آمد . ليكن مشكل معز الملك بيايد . فرمود اگر نيايد بفرست بكشند بياورند قرار مواجب فوج فيروزكوه را بده [ كه ] با فوج همدان و خرقان چند روز ديگر حركت كنند . محصلى خروج اين افواج را به من داده بودند و خيلى عجله داشتند كه زودتر بروند . منزل رفتم . صبح سوار شده خانهء انتظام الدولهء سردار امجد رفتم ، چون تازه وارد شده بود و عصر آنجا مىآمد ادبى كرده باشم . بعد كالسكه نشسته نزديك خانهء مستشار الملك شاه رسيد . آن وقت چهار ساعت و نيم از دسته گذشته بود يا قدرى كمتر و همه روزه به اين ديرى شاه سوار نمىشدند . همراه شاه رفتم . شاه از راه چشمه على رفت ، من از راه معمول دو دقيقه قبل از شاه دم جلوخان و بازار حضرت عبد العظيم رسيدم . صدراعظم آنجا ايستاده بود . تا احوال‌پرسى كرد